تبليغاتX
حرف دل - گرگ صفت
زندگی کوتاه تر آن است که به دلتنگی بگذرد

نارو زدي؟ نامرد بودي؟ رفتي؟ به درك که رفتي!!! نه كه عزيز نبودي! نه كه نمي خواستمت! نه كه دوست نداشتم! داشتم، خيلي هم دوست داشتم! اما دير شناختمت. همين! مي دوني چيه؟ ديگه نمي خوام عزادار باشم! نمي خوام چلّه بشينم و سال نگه دارم. ديگه نمي خوام از پيش اين روانپزشك پيش اون روانشناس برم و هر جا رسيد سفره دلمو باز كنم. ديگه نمی خوام با قرصهاي اعصاب و ضد جنون خودم و سرپا نگه دارم و وقت و بي وقت با ياد آوري يه خاطره، باز يه حمله عصبي، باز يه تشنج ديگه!!! نه ! ديگه نمي خوام ! بسّه! ديگه بسّه! مگه من چند سال جووني ميكنم كه بخوام بيشترش رو عزادار اين مرد و اون نامرد باشم!!! مي دوني، مي خوام شاد باشم و عشق بورزم، به خودم، به زندگي، به فردا كه مي دونم خيلي زيباست، اگر كه من بخواهم!!!

نارو زدي؟ نامرد بودي ؟ رفتي؟ به سلامت !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من غریبه دیروزم آشنای امروز و فراموش شده فردا.......پس در آشنای امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی........

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
صدای سکوت
...دوستت دارم امابی صدا...
قاصدک تنهای من
بودیم و کسی پاش نمی داشت که هستیم
از چه دلتنگ شدی؟
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان