![]() |
![]() |
|
| زندگی کوتاه تر آن است که به دلتنگی بگذرد |
|
اندکی صبر سحر نزديک است
شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پايي خسته تيرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند زمن آدمها سايه ای از سر ديوار گذشت غمی افزود مرا بر غمها فکر تاريکی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی * * * نيست رنگی که بگويد با من اندکی صبر سحر نزديک است هر دم اين بانگ بر آرم از دل وای اين شب چقدر تاريک است * * * خنده ای کو که به دل انگيزم قطره ای کو که به دريا ريزم صخره ای کو که بدان آويزم مثل اينست که شب نمناک است ديگران را هم غم هست به دل ![]() غم من ليک غمی غمناک است * * * هر دم اين بانگ بر آرم از دل وای اين شب چقدر تاريك است اندکی صبر سحر نزديک است |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من غریبه دیروزم آشنای امروز و فراموش شده فردا.......پس در آشنای امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی........
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
صدای سکوت ...دوستت دارم امابی صدا... قاصدک تنهای من بودیم و کسی پاش نمی داشت که هستیم از چه دلتنگ شدی؟ |
|
RSS
|