تبليغاتX
حرف دل
زندگی کوتاه تر آن است که به دلتنگی بگذرد
رهایم کردی و رهایت نکردم.

گفتم حرف دل یکی است ...

هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی

کنار کوچه بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند

چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم

وصدای تو را شنیدم ..

دلم روشن بود که یک روز ...

از زوایای گر یه هایم ظهور میکنی

حالا هم

از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم

فقط کمی نگران می شوم...

می ترسم روزی در آینه

تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند

وتو از غربت بغض و بوسه بر نگشته باشی

تنها از همین میترسم

به امید دیداری دوباره.......................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 
 

امروز اصلا روز خوبی برا من نبود.خدایا کمکم کن من خیلی داغونم توخودت شاهدی که من یه شکست خورده هستم.امروز مامان دوستم میگفت ببین فاطمه چه روحیه ای داره آدم همراهش که میشه شاد میشه

تو دلم خندیدم گفتم آره تو راست میگی

اگه میدونستی که تو دلم چه غوغایی هست اینو نمی گفتی

همه میگن آدم خوش رو هستی ولی فقط خدا میدونه وبس........

هر روز که میاد بدتر میشم

خدا جونم مگه قرار نبود کمکم کنی ؟

فقط خدا جون ازت ممنونم به خاطر گناه و اشتباهاتی که تو زندگیم کردم

منو بخشیدی......................

این گذشت تو باعث شد که من تا آخر عمرم شرمندت باشم

خدایا این تپش قلب منو راحت نمی ذاره

چرا روزگار نمیذاره راحت برم وبیام

چرا نمیذاره حال خودم باشم.امشب خیلی دلم گرفته.دوست داشتم تنها باشم و زار زار گریه کنم

خدایا منو تنها نذار .خودمو سپردم دست تو

کاش سنگدل بودم .کاش .............کاش نامرد بودم کاش.......

خدااااااااااا....جلومو بگیر دارم دیوونه میشم

شاید یکی بگه این داره چرت می نویسه ...بگه..من دارم درد دل میکنم

خدا خودش ظرفیت شنیدن درد دلم رو داره.خیلی حرفها تودلم داره بالا و پایین میپره ولی نمیگم غرورم میگه نه نگو...........میگه اگه بگی دیگه ارزش نداره

این متنها هیچ ارزشی ندارد فقط جنبه خالی شدن عقدهام هست

دلتون شاد.....بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

چند خط از زبان دلم...

 به راستي من کي ام..دختري از شهر کوچک خورشيد.. بزرگ شده در دستان پدر و مادر..يک طلوع سبز در امواج احساس.. شميم گلبرگي در بامداد خمار.. 

دنيایم را ستارگان افق تسخير کرده اند..من يک خيالم با ذهن و جسم! يک آگاهي مزمن..

من آني نيستم که شما مي بينيد يا ميشنويد..من يک توصيف بی کلامم.. هم خوبم و هم بد.. پر از التهاب..درگير تنسيف غمناک اين دنيا...

من فقط من نيستم.. دنيا ريشه در من دارد! اشتباه نکنيد..دنياي من با شما يکي نيست..من شازده کوچولو خودم هستم با يه گل سرخ..منتظر نيستم..من خود شرح يک انتظارم و اکنون در درک واقعي این لحظه غرقم..

من یک خیال در ذهنتان خواهم بود..به سراغم نیاید..من یک رویای دست نیافتنی هستم..فراسوی این دنیا..من  فقط به شوق خدا زنده ام.. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

آن روز ها چقدر پاک بودیم و بی گناه........                                       

  

با یک نگاه عاشق می شدیم و با یک اشاره دل می باختیم                                

وقتی به دل بستن خود فکر می کنم ؛ از همه آن سادگی ها به خنده می افتم...                

ولی نه! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش ؛ اما زندگی مسیری به همان سادگی نداشت .      

من به یک نگاه دل باختم و به صد اشاره آن را پاک کردم. می دانم آنچه باید ؛ اتفاق میافتد        

من به تقدیر نوشته شده ایمان دارم و فکر می کنم آنچه باید؛ رخ خواهد داد.                   

پس خود را به سرنوشت می سپارم و ایمان دارم دل های پاک و بی گناه تقدیری زیبا دارند........

همین.........                

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

بچه ها اینا رو ببینید تو رو خدا.........من هر وقت میبینمشون جیق میزنم روحیه میگیرم....مثل امیر حسین و بچه گیهای پویا (بچه خواهرم ) میمونن

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

داشتم از کنار جاده ای رد میشدم به تابلویی بر خوردم که دیدم نوشته دوست داشتن دل میخواهد نه دلیل

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 
اینم تقدیم میکنم به پسر دایی عزیزم آقا هادی

خدایی مو نمیزنه....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 
اینو تقدیم میکنم به سامیه که الان خیلی ناراحته 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

نارو زدي؟ نامرد بودي؟ رفتي؟ به درك که رفتي!!! نه كه عزيز نبودي! نه كه نمي خواستمت! نه كه دوست نداشتم! داشتم، خيلي هم دوست داشتم! اما دير شناختمت. همين! مي دوني چيه؟ ديگه نمي خوام عزادار باشم! نمي خوام چلّه بشينم و سال نگه دارم. ديگه نمي خوام از پيش اين روانپزشك پيش اون روانشناس برم و هر جا رسيد سفره دلمو باز كنم. ديگه نمی خوام با قرصهاي اعصاب و ضد جنون خودم و سرپا نگه دارم و وقت و بي وقت با ياد آوري يه خاطره، باز يه حمله عصبي، باز يه تشنج ديگه!!! نه ! ديگه نمي خوام ! بسّه! ديگه بسّه! مگه من چند سال جووني ميكنم كه بخوام بيشترش رو عزادار اين مرد و اون نامرد باشم!!! مي دوني، مي خوام شاد باشم و عشق بورزم، به خودم، به زندگي، به فردا كه مي دونم خيلي زيباست، اگر كه من بخواهم!!!

نارو زدي؟ نامرد بودي ؟ رفتي؟ به سلامت !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

سلام....شب همه بخیر.امروز خیلی روز خوبی بود رفتیم بیرون .روز خوبی بود...راستی بچه ها من اگه تو وبلاگم چیزی مینویسم برا دلم مینویسم برا کسی مینویسم که یه زمانی خیلی دوسش داشتم و اونم به خاطر یه اشغال منو تنها گذاشت و رفت.ولی دارم سعی میکنم که فراموشش کنم ....همین.....

خواستم بعضی ها خیال باطل نکنن.من برا کسی دیگه ننوشتم من هر چی هستم همینم

لااقل دیگه پست نیستم با روحیه خودم مشکل ندارم اگه یه زمانی ببینم که با کسی و با روحیه خودم مشکل دارم قطعا خودم رو به یه روانشناس نشون میدادم

میدونید بعضی ادما هر کاری رو انجام میدن ..اشکال نداره...هر حرفی رو میزنن اشکال نداره...جالبه نه؟

فقط من باید محکوم بشم که این اصلا برام مهم نیست

اینا تجربه خوبی برای من تو زندگی میشه

کسی خیال بد نکنه یا خدای نکرده به کسی بر نخوره این متن فقط مختص یه نفر یا افرادی که در مورد من فکر بد میکنند

بازم تو این شب از خدا می خوام که بهم راه راست رو نشون بده

و من واز شر گرگهای آدم نما نجات بده

..........متنفرم ازت به  خاطر همه خوبیهات که برام شکست بزرگی بود

همین......

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

امروز نمیدانم چی مرگم شده احساس تنهايي ميكنم با اينكه همه عزيزانم دورو برم هستن اما نمي دانم... آخر چرا اينجوري شدم خيلي احساس خستگي ميكنم احساس و حالت آدمي را دارم كه دلش خيلي گرفته و منتظر يک فرصت است تا تنهاي تنها بشود و بزنه زير گريه …..

نمي دانم ولي انقدر دلم گرفته كه فكر نمي كنم حتي اگر تنها بشوم و كلي گريه كنم بازم آرام بشوم..

چند وقتي ميشه كه يک حس عجيبي دارم همش فكر مي كنم كه جاي يک چيزي در زندگيم خالي است به خدا هرچي دنبالش مي گردم باز پيدایش نمي كنم

خدايا چرا راهنماييم نمي كني؟؟ چرا نميگي چي كم دارم در زندگيم ؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

خدا ی خوبم سلام

خوبی؟

قربونت برم که اینقدر هوای منو داری ولی ........بعضی جاها نه...

منو تنهام گذاشتی ..اشکال نداره تو اینقدر بزرگی و مهربون که قرار نیست هیچ کس ازت دلگیر بشه تو خودت میدونی که من چه سختی هایی کشیدم ..آره قبول دارم یه مقداریش تقصیر خودم بوده من خییلی گناه کرم خودتم شاهدی که من توبه کردم دیگه سعی میکنم هیچ گرگی رو تو خونه دلم راه ندم قوووووووول میدم ولی به خودت قسم مواظبم باش .قسمت میدم مشکلات همه مردم رو حل کن مشکل منم حل کن

تا حالا تو عمرم هیچ کس رو به اندازه تو دوست نداشتم .چون هیچ کس لیاقت دوست داشتن رو نداره.از آدما متنفرم .خدایا بهم کمک کن دوست ودشمن خودم روبشناسم.....فدای تو هوامو داشته باش ...اوس کریم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

برای تمام بچه های دنیا آرزوی مادری دیوانه دارم .دیوانه ها بهترین مادرای دنیا هستند . با قلب بچه ها بهترین نوع سازگاری و هماهنگی رو دارند !

کاش مادری دیوانه داشتم ، کاش مادری دیوانه باشم...

اصلا کاش همسری دیوانه باشم ،دوستی دیوانه باشم ، عاشقی دیوانه باشم  و ای کاش ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

در مه آلودترين جاده چراغي ديدم

در عطشناكترين باديه باغي ديدم

به خزان غم من شوق بهاران پيوست

خشكسالم ز نماز تو به باران پيوست

سرسرايي كه پر از يا رب و ياهو شده است

زير اين سقف پناه من و آهو شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

بد ترین اتفاق عمرت اینه که

با آدم هایی سر و کار داشته باشی که

 نقاب به صورت بزنن

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

در هياهوی زمان
در دل ساکت شب
بی رمق، خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟
من که بودم...
کيستم...
چه کسی خواهم شد؟
قاصدی بی مقصد

آه...
ای رفته ز ياد
مشتی از خاک زمين
من گمشده ام
چه کسی خواهد يافت؟
من سرگردان را...
من پاييزی را...

گم شدم در تنهايی
وسعتی تو خالی
باد برده است مرا
يا که يک خواب عميق؟
من چه اندازه زياد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از ياد دلم رفته چه زود

هيس... ساکت... انگار...
که صدايی خبر از آمدنم می دهد
اين صدای قدم خسته توست؟
يا نوای قدم رسته من؟
آنچه از من شده دور
به تنم می آيد
من به من می رسم انگار دگر
شايد اين بار شکوفا شوم

هيس... ساکت... انگار...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 

هر کاری کردم که تورو گم کنم از خاطره ها... به در بسته خوردم و باز از تو گم شد لحظه ها...

خاطره های بودنت چه جورفراموشش کنم؟؟؟ دلی که آتیشش زدی چه جوری خاموشش کنم؟؟؟

جای نگات رو پر نکرد هیچ کسی با هرچی که بود...انگاری تو خون منی تو پوست و گوشت و  تاروپود...

دروغ نمی گم بعد تو خیلی ها رفتن اومدن... اما تو نگاه من هیچ کدومش تو نشدن...

فکر نکنی ازت می خوام بیای و با من بمونی...اینا رو گفتم که فقط صداقتم رو بدونی...

من نمی خوام که مثل تو هرزی باشم توی دمن...من عاشق عشق می مونم...

من عاشق عشق می مونم... من عاشق عشق می مونم...

تو دیگه مردی واسه من...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت   توسط فاطمه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من غریبه دیروزم آشنای امروز و فراموش شده فردا.......پس در آشنای امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی........

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
صدای سکوت
...دوستت دارم امابی صدا...
قاصدک تنهای من
بودیم و کسی پاش نمی داشت که هستیم
از چه دلتنگ شدی؟
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان