![]() |
![]() |
|
| زندگی کوتاه تر آن است که به دلتنگی بگذرد |
|
کمکم کن
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
اندکی صبر سحر نزديک است
شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پايي خسته تيرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند زمن آدمها سايه ای از سر ديوار گذشت غمی افزود مرا بر غمها فکر تاريکی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی * * * نيست رنگی که بگويد با من اندکی صبر سحر نزديک است هر دم اين بانگ بر آرم از دل وای اين شب چقدر تاريک است * * * خنده ای کو که به دل انگيزم قطره ای کو که به دريا ريزم صخره ای کو که بدان آويزم مثل اينست که شب نمناک است ديگران را هم غم هست به دل ![]() غم من ليک غمی غمناک است * * * هر دم اين بانگ بر آرم از دل وای اين شب چقدر تاريك است اندکی صبر سحر نزديک است |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
انگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن وگلبرگهای عهد تو خشکیدن یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند و تو مرا از یاد بردی انگاه که ابرها اشکهایشان را نثار ادمیان کردند تا بذر محبت جوانه بزند زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد بر لب همان برکه طلایی که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن خواهم رفت و خواهم گفت من نیز تو را از یاد خواهم برد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
من امروز تنهام مثل روز های قبل هیچ فرقی برام نداره سال ۸۵ که برام خیلی بد بود گفتم که سال جدید دیگه خوبه ولی تا الان که هیچ فرقی نکرده .......راستی بچه ها شما شده تا حالا کسی رو که دوسش داشتین از دست بدین؟ چه حسی بهتون دست میده ؟برای من که وحشتناک بود به خدا نمی تونم فراموشش کنم .دوستام همه میگن که دیگه تموم شده بی خیالش شو .ولی نمیشه ..کاش .......کاش میشد برای همیشه فراموشش کنم سال ۷۸ بود که با تمام امید با تمام ذوق و شوق بهش رسیدم شاید باورتون نشه دیگه هیچی از خدا نمیخواستم به خودم گفتم تو چه قدر خوشبختی روزهاااااااااااااا گذشت ...سالهااا گذشت تا پارسال که من دیگه نداشتمش ... راستی ۲ اسفند ۸۷ بود که به دستش آوردم و ۲ اسفند ۸۵ بود که از دستش دادم دیگه به خودم قول دادم به هیچ عنوان از روی احساسات عاشق نشم .حالم از هر چی نا مرده به هم میخوره .هر کسی به نظر خودش پیش چشم من خودشو عاشق جلوه میده ولی مر ده شور اون عاشقیشو ببرن یکی تظاهر میکنه دوست داره ....عاشقته .برات غیرت نشون میده .....ولی عذابت میده .شکنجت میکنه...به خدا دروغ میگه ..من که دقیقا شکل یه عروسک براش بودم ..وقتی که بازیش با من تموم شد منو نخواست .منم از دستش خسته شده بودم ..دیگه قرار نیست گول بخورم ....دوست دارم خودم باشم و خدای خودم ........اینقدر حرف دارم که میخوام تا صبح بنویسم .ولی دیگه خسته شدم .بچه ها برای همتون ارزوی موفقیت دارم.قدر خودتون رو بدونید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
عجب صبری خدا دارد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
در راه خدا خم شو تا قد راست کنی؛ کوچک باش تا بزرگت کنند و خالی باش تا برای پر شدن جایی داشته باشی. به
خرابیت آگاه شو تا مرمت پذیری و بی چیز باش تا به دست آوری.خدمت کن تا ریاست کنی و منعطف باش تا نشکنی
به یاد داشته باش اگر با آن یگانه پیوند بخوری مردمان در کمال اطمینان به نزدت خواهند شتافت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
سلام....
یکی از دوستام که وبلاگم رو دیده بود از م گله کرد که چرا غمگین مینویسم.آخه وقتی آدم دل خوشی نداره چجوری میشه شاد نوشت.ولی من چون خیلی دوستش دارم و برام ارزش زیادی داره میخوام از مطالب غمگین کمتر بنویسم .ولی هر موقع دلم گرفت دیگه چاره نیست باید نوشت .....روزهای خوشی رو برای همتون مخصوصا دوستم آرزو میکنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
تو از بازی گریزانی من از بازیچه بودن سخت بیزارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
واسه لحظاتی مهمان دلم بودی خیلی راحت دعوت شدی به مهمانی زندگیم... میدونم رسم مهمان نوازی را خوب به جا آوردم... درسته که خداحافظی نکردی و رفتی...حرفی نیست من این نبود و رفتنت را به فال نیک می گیرم... تو از اول اومده بودی بری... چی شد به همین زودی به همین آسونی جا زدی... به جای اینکه در کنار عاشقت باشی در کنار یه غریبه زود آشنا نشسته ای... میزبان دل اون شدی... اشکالی نداره من هم خفته هستم در گورستان خاطرات... اگه می بینی گلایه ای از من به تو نمیرسه به خاطر اینه که از خودم گذشتم تا تو بفهمی که هنوزم دوستت دارم... ولی تو هرگز نفهمیدی اشکای من بدرقه راه کی شدن... تو ندونستی من چه ها از بی تو بودنها کشیدم و تاوان عاشق بودنم را چگونه با تلخی پس میدم... بگذریم از این گلایه های کهنه... نمیدونم چرا وقتی می خوام از تو بنویسم ناخوداگاه به سوی گلایه میرم... شاید می خوام سبک بشم وحرفایی که وقتی رفتی نتونستم بهت بگم را به نگارش در بیارم... شاید هم گلایه هایی که دلم نیومد پیش تو به زبان بیارم حداقل بنویسم... اینو مطمئنم روزی می فهمی که دل عاشق و امیدواری را شکستن چقدر گناهه... هر وقت هم بفهمی دیر نیست... خیلی دیره... این دل دیگه انتظاری از تو نداره...! درسته خوب فهمیدی با همین الکی خوش بودنام تونستم باورم را ارضا کنم که تو دیگه نیستی... نیستی... در بازی عشقمون چه گناهکار باشی چه بی تقصیر من از سر تقصیراتت گذشتم... باید گذشت کرد... از گناه بی تفاوت بودنت هم می گذرم... باز میگم خدا پشت و پناهت... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
سلام امیدوارم که حال همگی شما خوب باشه... بچه ها من از این زندگی خسته ام .از آدما بدم میاد دیگه به هیچ کسی اعتماد ندارم میدونین از وقتی که خودمو شناختم مصیبت و غم داشتم از همون سنی که دوران ازادی تو هستش از همون سنی که باید برا خودت بودی من عاشق شدم ۱۶ سال بیشتر نداشتم تو عالم خودم بودم که نفهمیدم چی شد التماس خدا میکرم التماس امام رضا میکردم که منو اون رو به هم برسونه خدا حرف منو گوش کرد و منو به اون رسوندوای چقدر خوشحال بودم به خودم میگفتم دختر تو دیگه هیچ غمی نداری ۷ سال باهم زندگی کردیم ۳ سال اول خوب بود وای به اون ۴ سال بعدش دیگه من اونو نداشتم با تمام وجود دوسش داشتم من سر کارمیرفتم اون سر کار میرفت من می اومدم خونه اون نبود به انتظارش مینشستم ولی وقتی می اومد دوباره زود میرفت.چقدرانتظار.چقدر بی قراری .اواخر خیلی منو اذیت کرد دیگه یادش رفته بود یه زمانی همدیگه رو تا خدا دوست می داشتیم میدونین عشق من اون بود ولی عشق اون یه نفر دیگه بودخیلی سخته ۴ سال با کسی غذا بخوری با کسی بخوابی کسی رو دوست داشته باشی ولی اون دلش جای دیگه .قلبش واسه کسی دیگه باشه.تا وقتی که بهم گفت که من یه نفر دیگه رو میخوام حالا بگید من باید چیکار میکردم همه خاطراتمو کردم تو یه چمدان و با تمام بد بختی و نا امیدی اومدم خونه بابام خونه ای که در اوج کودکی نمی دونستم عشق چیه .حالا ۲ ماه گذشته که من دیگه ندیدمش و برا همیشه اونو از دست دادم.تو این زندگی خیلی نا مردیها دیدم یه نفر هستش که با تمام وجود برام نا مردی کرد ولی خودش به این نا مردی میگه دوست داشتن .مسخره است .نه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه….. وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای … بعد یه لحظه خودتم گم می کنی وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده .… وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده .…اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه….. اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری … اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست ….. آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…… وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی ….. وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری ….. اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛ اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!! آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…. بدوون ؟ ...بدون پاهای ؟.... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری … برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛ حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره.. دیگه حرفی ندارم …. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
امروز شنیدم که رفته ای و دلم باز شکست و تنم باز گریست و نگاهم پی یار گم شد من چه تلخم امروز !!! *** زندگی شاید همین باشد ، یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
من از نسل عشق های آتش گرفته ام از نسل مردمان درد از نسل زندگی که از بذر عاطفه ای قد کشیده ام من در سرزمین های شرقی با آفتاب طلوع کرده ام و طعم باران را با احساس پنج گانه ام چشیده ام. من با بادها به دنیا آمده ام و با بادها می میرم و ایمان همزاد من است که با من به دنیا آمده و با من نمی میرد. من تمام کودکیم ازعطر شب بوها گیج بوده ام زیر درختان سبز رویا بافته ام وهمه دشتهای خیال را دویده ام. من جوانیم را در کوچه باغی که نگاهم در راه خاکی آن گم شده است جا گذاشته ام و یکباره به میان سالی رسیده ام. من تمام خودم را در خودم یافته ام و هنوز از خودم هزار سال نوری فاصله دارم. من روز هایم را در تنهایی و سکوت گذرانده ام وشب ها خواب نیلوفر های سر گردان را دیده ام. من راز گل ها را می دانم و از بهار هزار خاطره دارم. من سال هاست که عاشقم. درست از روزی که مادرم سیب را گاز زد و پدرم گندم را عصیان نمود من عاشق شدم. و سالهاست که هبوط پدرم را درد می کشم و عمریست که زندگی می کنم و عشق می سوزانم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
زندگی تکرارزخم کهنه ی دیروز نیست بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
يادم نرفته است!
گفتي : از هراس ِ باز نگشتن، پشتِ سرم خاكاب نكن! گفتي : پيش از غروب ِ بادبادكها برخواهم گشت! گفتي: طلسم ِ تنهاي ِ تو را، با وِردي از اُراد ِ آسمان خواهم شكست! ولي باز نگشتي و ابر ِ بي باران اين بغضهاي پياپي با من ماند! تكرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند! بي مرزي ِ اين همه انتظار با من ماند! بي تو، من ماندم و الهه ي شعري كه مي گويند شعر تمام شعران را انشاء مي كند! هر شب مي آيد چشمان ِ منتظرم را خيس ِ گريه مي كند و مي رود! امشب، اما در ِ اتاق را بسته ام! تمام پنجره ها را بسته ام! حتا گوشهايم را به پنبه پوشانده ام، تا صداي هيچ ساحره اي را نشنوم! بگذار الهه ي شعر، به سروقت ِ شاعران ِديگر ِ اين دشت برود! مي مي خواهم خودم برايت بنويسم! مي بيني؟ ديگر كارم به جوانب ِ جنون رسيده است! مي ترسم وقتي كه - گوش ِ شيطان كر! - از اين هجرت ِ بي حدود برگردي، ديگر نه شعري مانده باشد، نه شاعري! كم كم ياد گرفته ام به جاي تو فكر كنم، به جاي تو دلواپس شوم، حتا به جاي تو بترسم! چون هميشه كنار ِ مني! كنارمي، اما... صد داد از اين «اما»!● |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
خيلي سخته وقتي که بفهمي کسي که دوستش داشتي و براش مي مردي ...صبح تا شب به يادش بودي ...با گريه هاش گريه مي کردي ..با خنده هاش مي خنديدي ...فقط اداي ادماي عاشق رو برات در مي اورده ...خيلي سخته که بفهمي کس ديگري رو دوست داشته..واسه يکي ديگه مي مرده...دوستت دارم هاي واقعيش مال يکي ديگه بوده..خيلي سخته که بفهمي بازيچه بودي..........همين!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
يادت هست مي گفتي : اگر تركم كني روزي ، تمام عمر خاموشم ؟
به يادت هست مي گفتي : نرو هرگز كه من بي تو فراموشم؟ به يادت هست مي گفتي : كه هر لحظه ، شبها ، صدايت هست در گوشم ؟ كنون آن روزها رفته ، تو هم رفتي ، اينك من شدم تنها ، اسير دردها ، غمها تمام روزها ، شبها ، ماهها ... شكسته در گلو بغضم ، به يادت اشك مي ريزم به یادت ای وجودو هستی من به یادت میمیرم به یادت ای امید من اکنون دور از آشیان میمیرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
دیوارها هم مرا به سخره میگیرند ، اما من با تو... خدایم ... حرف ها داشتم ... دیوارها میخندند و من ، خون می گریم ، به سالهایی می نگرم که در حال عبورند ... سالها اعدادی بیش نیستند ، اعدادی که مرا از چگونه زیستن دور می سازند . می خواهم روی سینه دنیا درشت بنویسم :
من از اعداد گریزانم ... آه خداوندا ... اشکهایم را ببین ، ببین چگونه بی انتها به تکرارشان می شتابند ، مادامیکه می دانند و هیچ ندارند که بسازند ... آه ... اکنون که 13148634 ساعت از اولین گریه ام میگذرد ، توشه ای جز یادت ندارم ... محتاجت نگاهم دار ، که هیچ نکرده ام ... حق یار همتون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
تو بگو تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
با رویا هایم چه کنم ؟با ارزوهایم چه کنم ؟ وقتی که دستان پر مهرت را در کنار خود احساس نمی کنم وقتی صدای مهربانت نیست وقتی خانه آرزوهایم خالی از عطر توست تو بگو با این خانه چه کنم؟ تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟ آه که چقدر دلتنگم دلتنگ بودنت و دلتنگ صداقت دستهایت بودنم برای توست برای چشمهای زیبا ومعصومت برای دستان پر مهرت برای لبانت که به جز سرود عشق ندای دیگری سر نمی دهد برای قلب مهر بانت که حتی که ریزش گلبرگی ان را جریحه دار میکند مدتی بود که میخواستم برایت بنویسم ولی ذهنم یاری نمی کرد گوئی واژه ها از فکرم پاک شده اند مانند این است که کلمات را گم می کنم هر چه تلاش میکردم فایده ای نداشت اما امروز نوشتم تنها برای تو می خواهم بنویسم که در نبودنت چقدر بی تابم چقدر دلم از بی رحمی های ناتمام روزگار گرفته است و دستان سردم مشتاق مهر و گرمای دستان پر توان توست امروززیبا ترین تصویر قلبم تصویر توست و زیبا ترین رنگ جهان رنگ چشمان تو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
چشــم داشت
بیمناکم از احوال پروانه ای که ترنم بر هم تابیدن باله های پریشانش ، دیدگانم را بر حسرت تابش امواج نگاهت مدهوش گرداندست ... روزگاریست که آشفته از این های و هوی می مانم و کلام آمیخته به اندوه بی سرانجامش ، بر سراب تاریک افکارم مزید گشته است ... مادامیکه تنها مأوای درونم ، سایه از الطاف کردگارم بود ؛ پاسخی از برای آن آهی که نهادش بر می افروخت در خود نیافتم . آری ... می دانم ؛ می دانم در گیرودار شباهنگام ، خیره به آسمانی عاری از انوار می گشتی ؛ و در هراس ، که مبادا سپیده دم ، امیدت را از رؤیت تیرگی گریبانش محروم گرداند ... آه ... آن خلقتی که می تابد ، فارق از چشم داشت ؛ می پروراند و حیات می بخشد ، بی کنایه و منّت .
قادرا ... تصویری از آفتابم گردان ، شاید پرتوی از هزاران ، روزگاری بر فراز دیدگانش فرود آید و کلامم را چون نسیمی به اعماق افکارش رسوخ گرداند ؛ دوستت میدارم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
سلام خداي قشنگم، مطمئنم که حالت خيلي خوبه. چون با بهار زيبايت همه چيزو نو کردي و از نفس پاکت لحظه تحويل سال به درون ما هديه دادي. سلام خداي قشنگم، چقدر دلم سبک شد .. خداي مهربونم هميشه حضور گرمت رو ته دلم احساس مي کنم ولي مدتي بود که اين گرما حسش و رنگش کمرنگ شده بود .خيلي دلتنگت شده بودم ولي يه کاري کردي که لحظه هاي نابي نصيبم شد که بيتابت شدم و شبهايي لذت بخش همراه با سجده و اشک در پيشگاهت داشته باشم . و چه لذت بخش بود وحاضر نيستم اين لذت را با هيچ لذت و هوس زودگذر دنيايي عوض کنم. هاي نابي نصيبم شد که بيتابت شدم و شبهايي لذت بخش همراه با سجده و اشک در پيشگاهت داشته باشم . و چه لذت بخش بود وحاضر نيستم اين لذت را با هيچ لذت و هوس زودگذر دنيايي عوض کنم. چقدر دلم سبک شد .. معبودم چقدر زيبا شور را در درونم پديد اوردي مطمئنم که دل خودت هم خيلي براي من تنگ شده بود . يگانه من ، هيچ وقت تنهايم مگذار و خشم خود را هيچ وقت به من نشان نده که من تاب ان را ندارم. محافظم باش و هنگامي که از وجود نازنينت دور شدم مرا به خود بياور . خدايم عاشقانه مي پرستمت و به خودم مي بالم که چنين خدايي دارم. بينهايت ممنونم معبود اسمانيم که تا به امروز و اين لحظه زير سايه پاک تو زنده ام و زيست مي کنم. تنهايم مگذار.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من غریبه دیروزم آشنای امروز و فراموش شده فردا.......پس در آشنای امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی........
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
صدای سکوت ...دوستت دارم امابی صدا... قاصدک تنهای من بودیم و کسی پاش نمی داشت که هستیم از چه دلتنگ شدی؟ |
|
RSS
|